حدیث معراج

سید محمد رضا غیاثی کرمانی‏

19. توصیف بنده در وقت مرگ و پس از آن

و اذا کان العبد فی حالة الموت یقوم علی رأسه ملائکة بید کل ملک کأس من ماء الکوثر و کأس من الخمر یسقون روحه حتی تذهب سکرته و مرارته و یبشرونه بالبشارة العظمی و یقولون له: طبت و طاب مثواک انک تقدم علی العزیز الکریم الحبیب القریب. فتطیر الروح من أیدی الملائکة فتصعد الی الله تعالی فی أسرع من طرفة عین و لا یبقی حجاب و لا ستر بینها و بین الله تعالی، و الله عز و جل الیها مشتاق، و تجلس علی عین عند العرش. ثم یقال لها: کیف ترکت الدنیا؟ فتقول: الهی! و عزتک و جلالک لا علم لی بالدنیا. أنا منذ خلقتنی خائف منک. فتیول الله: صدقت عبدی کنت بجسدک فی الدنیا و روحک معی. فأنت بعینی سرک و علانیتک. سل أعطیک و تمن علی فأکرمک. هذه جنتی مباح فتجنح فیها. و هذا جواری فأسکنه. فیقول الروح: الهی، عرفتنی نفسک فاستغنیت بها عن جمیع خلقک. و عزتک و جلالک لو کان رضاک فی أن أقطع أقطع سبعین قتلة بأشد ما یقتل به الناس لکان رضاک أحب الی. ءأعجب بنفسی؟ و أنا ذلیل ان لم تکرمنی و أنا مغلوب ان لم تنصرنی و أنا ضعیف ان لم تقونی و أنا میت ان لم تحینی و لولا سترک لافتضحت أول مرة عصیتک. الهی کیف لا أطلب رضاک و قد أکملت عقلی حتی عرفتک و عرفت الحق من الباطل و الأمر من النهی و العلم من الجهل و النور من الظلمة.
فقال الله عز و جل: و عزتی و جلالی لا أحجب بینی و بینک فی وقت من الأوقات، کذلک أفعل بأحبائی.
وقتی که بنده من در حال سکرات مرگ باشد، فرشتگان بالای سر او می ایستند، در حالی که به دست هر کدام از آنها جامی از آب کوثر و جامی از شراب بهشتی است، به روح او می نوشانند تا سکرات موت سختی آن از بین برود، و او را به بشارتی بزرگ مژده می دهند و می گویند: خوش آمدی و مقدمت مبارک باد! تو بر خدای عزیز، کریم، حبیب و نزدیک وارد می شوی.
پس روح او از جوار فرشتگان پرواز می کند و به پیشگاه پروردگار در کمتر از یک چشم به هم زدن صعود می کند و دیگر بین او و بین پروردگار، پرده و حجابی نیست. خداوند مشتاق دیدار اوست و او را لب چشمه ای در کنار عرش می نشاند. سپس به او می گوید: دنیا را چگونه رها کردی؟
جواب می دهد: خدایا! به عزت و جلالت که من نسبت به دنیا شناختی ندارم.(23)من از آغاز تولد از تو اندیشناک بودم.
خداوند می فرماید: راست گفتی ای بنده من. تو جسمت در دنیا، ولی روحت با من بود. همه اسرار و کارهای آشکار تو در نظر من بود. هر چه می خواهی درخواست کن تا به تو بدهم، تمنا کن تا برآورده سازم. این بهشت من برای تو مباح است پس در آن پر و بال بگشا. و این جواز من است پس در آن ساکن شو.
پس روح عرض می کند: خداوندا! تو بودی که خودت را به من شناساندی، پس من از همه خلایق به وسیله این معرفت و شناخت بی نیاز شدم. قسم به عزت و جلالت که اگر رضایت تو در آن باشد که قطعه قطعه شوم و هفتاد بار به فجیع ترین صورت کشته شوم؛ رضای تو برای من پسندیده است.
خداوندا! من چگونه به خود مغرور باشم، در حالی که اگر تو مرا گرامی نداری، ذلیلم اگر تو مرا یاری نفرمایی، مغلوب و شکست خورده ام. اگر تو مرا تقویت نکنی، ضعیف و ناتوانم. اگر مرا با یاد خودت زنده نگردانی مرده ام و اگر پرده پوشی تو نبود، اولین باری که من گناه کردم، رسوا می شدم.
خداوندا! من چگونه به خود مغرور باشم، در حالی که اگر تو مرا گرامی نداری، ذلیلم اگر تو مرا یاری نفرمایی، مغلوب و شکست خورده ام. اگر تو مرا تقویت کنی، ضعیف و ناتوانم، اگر مرا با یاد خودت زنده نگردانی و مرده ام و اگر پرده پوشی تو نبود، اولین باری که من گناه کردم، رسوا می شدم.
خداوندا! چگونه رضایت تو را طلب نکنم در حالی که عقل مرا کامل کردی تا تو را بشناسم و حق را از باطل و امر را از نهی و علم را از جهل و نور را از ظلمت تشخیص بدهم.
آنگاه خدای عزوجل می فرماید: قسم به عزت و جلالم که بین تو و خود هیچ پرده و مانعی در هیچ زمانی ایجاد نمی کنم. اینگونه با دوستانم رفتار می کنم.

20. حیات گوارا و جاوید

یا أحمد! هل تدری. أی عیش أهنی و أی حیاة أبقی؟
قال: اللهم! لا.
قال: أما العیش الهنی ء فهو الذی لا یغتر صاحبه عن ذکری و لا ینسی نعمتی و لا یجهل حقی. یطلب رضای لیله و نهاره. و أما الحیاة الباقیة فهی التی یعمل لنفسه حتی تهون علیه الدنیا و تصغر فی عینیه و تعظم الآخرة عنده و یؤثر هوای علی هواه و یبتغی مرضاتی (و یعظمنی) حق عظمتی و یذکر علمی به ویراقبنی باللیل و النهار عند کل سیئة و معصیة و ینفی قلبه عن کل ما أکره و یبغض الشیطان و وساوسه. لا یجعل لابلیس علی قلبه سلطاناً و سبیلاً. فاذا فعل ذلک أسکنت فی قلبه حباً حتی أجعل قلبه لی و فراغه و اشتغاله و همه و حدیثه من النعمة التی أنعمت بها علی أهل محبتی من خلقی و أفتح عین قلبه و سمعه حتی یسمع بقلبه و ینظر بقلبه الی جلالی و عظمتی و أضیق علیه الدنیا و أبغض الیه ما فیها من اللذات و أحذره من الدنیا و ما فیها کما یحذر الراعی غنمه من مراتع الهلکة. فاذا کان هکذا یفر من الناس فراراً و ینقل من دار الفناء الی دار البقاء و من دار الشیطان الی دار الرحمن.
یا أحمد! لأزیننه بالهیبة و العظمة فهذا هو العیش الهنی ء و الحیاة الباقیة. و هذا مقام الراضین.
ای احمد! آیا می دانی زندگی گوارا و حیات جاوید چیست؟
عرض کردم: نمی دانم ای خدا من.
فرمود: زندگی گوارا آن است که صاحب آن با یاد من غافل نگشته، نعمت من را فراموش نکرده و نسبت به حق من جاهل نباشد. روز و شب در پس کسب رضایت من است. و اما حیات جاودان آن است که (صاحب آن) برای خود به گونه ای عمل می کند که دنیا در نظرش بی ارزش و در چشمش کوچک و آخرت بزرگ و با عظمت است و خواسته من را بر خواسته خویش مقدم می دارد و در طلب رضای من است. و حق مرا بزرگ می شمارد و همواره توجه دارد که من نسبت به او آگاه هستم، و شب و روز و هر وقت که می خواهد گناه و معصیتی بکند، می داند که من مواظب او هستم و قلب خود را از هر چه که نمی پسندم پاک می کند و نسبت به شیطان و وسوسه های او کینه می ورزد. و برای ابلیس هیچ راه سلطه و نفوذی در مملکت دل خویش باقی نمی گذارد. وقتی که چنین حالات و روحیاتی پیدا کرد، در قلب او عشق و محبتی می گذارم که قلب و فراغت و اشتغال و تلاش او مختصراً برای من باشد و سخن او را همواره ذکر نعمت هایی که بر اهل محبت خویش ارزانی داشته ام قرار میدهم، و چشم و قلب او را می گشایم تا با گوش جانش بشنود و با چشم قلبش جلال و عظمت من را ببیند. و دنیا را بر او تنگ می گردانم،(24) و نسبت به لذتهای دنیایی در او کینه ای به وجود می آورم. و از دنیا او را به گونه ای بر حذر می دارم که شبان، گوسفندان خود را از چریدن در چراگاههای خطرناک و هلاکت آفرین بر حذر می دارد.
پس وقتی که چنین شد به شدت از مردم فرار می کند،(25) و از دنیای فانی به سرای باقی و از عالم شیطنت به سرزمین رحمت منتقل می شود.(26)
ای احمد! من چنین کسی را لباس هیبت و عظمت می پوشانم. و این است زندگی گوارا و حیات ابدی، و این است مقام اهل رضا.

21. پاداش طالبان رضای حق

فمن عمل برضائی ألزمه ثلاث خصال: أعرفه شکراً لا یخالطه الجهل و ذکراً لایخالطه النسیان و محبة لایؤثر علی محبتی محبة المخلوقین. فاذا أحبنی أحببته و أفتح عین قلبه الی جلالی. فلا أخفی علیه خاصة خلقی. فأناجیه فی ظلم اللیل و نور النهار حتی ینقطع حدیثه من المخلوقین و مجالسته معهم و أسمعه کلامی و کلام ملائکتی و أعرفه السر الذی سترته عن خلقی و ألبسه الحیاء حتی یستحی منه الخلق کلهم و یمشی علی الأرض مغفوراً له و أجعل قلبه واعیاً و بصیراً و لا أخفی علیه شیئاً من جنة و لا نار و أعرفه بما یمر علی الناس فی یوم القیامة من الهول و الشدة و ما أحاسب به الأغنیاء و الفقراء و الجهال و العلماء و أنور له فی قبره و أنزل علیه منکراً یسأله و لا یری غم الموت و ظلمة القبر و اللحد و هول المطلع حتی أنصب له میزانه و أنشر له دیوانه. ثم أضع کتابه فی یمینه فیقرأه منشوراً ثم لا أجعل بینی و بینه ترجماناً.
فهذه صفات المحبین.
هر کس که عمل به رضای من کند، سه خصلت به او می بخشم که همواره با آنها به سر می برد:
به او نحوه شکر گذاری را می آموزم که هرگز آمیخته با جهل و نادانی باشد.(27)
و به او ذکر و یاد خودم را به گونه ای می آموزم که هیچ گاه فراموشی از یاد من برای او حاصل نشود.(28)
و به او عشقی می دهم که هرگز محبت دیگران را به محبت من مقدم ندارد.
پس وقتی که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و چشم دل او را به جلای خویش می گشایم. پس دوستان خاص خود را از او مخفی نمی کنم و در شب تار و روز روشن با او به مناجات می پردازم تا حدی که از گفتگو و همنشینی با دیگران خودداری نماید. و سخن خودم و فرشتگانم را به گوش او می رسانم، او را بر اسراری که دیگران را از آن محروم کرده ام، آگاه می گردانم و به او جامه حیا می پوشانم به گونه ای که همه از او شرم و حیا داشته باشند. بر روی زمین راه می رود در حالی که گناهش آمرزیده است. و قلب او را آگاه و بصیر می گردانم. و چیزی را از بهشت و جهنم از او مخفی نمی کنم و آنچه را که بر مردم در رستاخیز می گذرد در همین دنیا به او نشان می دهم که چه صحنه های هولناک و وحشتناکی وجود دارد و چگونه ثروتمندان و فقرا و دانشمندان و نادانان را محاکمه و محاسبه می کنم.
و قبر او را نورانی کرده و فرشته ای (منکر) را می فرستم تا از او سؤال کند. او ناراحتی مرگ و تاریکی قبر و لحد و وحشت عالم برزخ را نمی بیند، تا آنگاه که برای سنجش اعمال او میزان را نصب و نامه عملش را باز می کنم. و بین خود و او هیچ مترجمی قرار نمی دهم.
این صفات عاشقان من بود.